35. آره من خوشبختم :)

تغییر را هر جا که باشی میتوان حس کرد/ با خنده شیرین میکنی نارنج ها را هم

امید.صباغ

های اوری بادی! آیم سووو هپیییی! سوووو سوووو سووو هپی اصن یه وضی!

واقعا برای من بعد از یه موضوعی که میدونم با رخ دادنش از خوشی میمیرم، تو دنیا هیچی لذت بخش تر از خوشحال کردن آدما نیست، حالا اگه اون یه نفر عشق دوست داشتنی من مادربزرگ نازنینم باشه که دیگه میرم رو ابرا! همونطور که مستحضرید عمه جون اینا این تابستون تهران نبودن، مادربزرگم حسابی دلش تنگ شده بنده خدا، بعد امروز عمه جون زنگ زد که رفتن خونه عمه جونی بزرگه و بعد از دو سال همو دیدنُ حسابی خوشحال.فکر کنید مادربزرگ چقدر دلش میخواست پیش دختراش میبود، صبحانه میخوردیم که به شوخی به من گفت تو چرا دیروز رفتی فروشگاه منو نبردی؟ ( فروشگاهه چند کوچه پایین تر بودُ رفتم چند بسته شکلاتُ بیسکوییت خریدم فقط ) فهمیدم دلش گرفته گفتم میخوای بریم فلان جا؟! گفت آره. معمولا چون سنش زیاده جایی نمیبرمش که پیاده روی اذیتش کنه، مگه اینکه بابا باشه و با ماشین بریم ولی امروز ثابت کرد از من یکی سالم تره وُ پیاده برگشت خجالت. این جایی که رفتیم تقریبا نزدیک خونه بود (سی دقیقه پیاده روی)، منم هیچ وقت نمیرم اونورا ولی خب چون میدونستم یه زیارتی هم اونجا هست بردم مادربزرگ رو. کلی تو بازارش گشتیم، قربونش برم پارچه خرید، لباس خرید، برا ماامان لباس خریدیم، خودمم خرید کردم . بعدم که خسته شد برگشتیمُ ناهارم گرفتم اومدیم خونه بخوریم که بابابزرگ تنها نباشه. گرسنه ش هم شده بود حسابی، تا حالا ندیده بودم بیشتر از یک چهارم پیتزاشو بخوره انقدر که کم غذاس، ولی امروز تقریبا دو سومش رو خورد که در عین تعجب خیلی کیف کردم. حین غذا خوردن گفت اگه امروز به عمه هات خوش گذشته به منم خیلییییییی خوش گذشت. ای الهیییییی که دورش بگردم اینقدر دوست داشتنی ه بغلبغل نهایتا هم گفت اگه من مادربزرگتمُ دعامو خدا میشنوه که بچه بودی برات مادری هم کم نکردم از خدا میخوام تا آخر عمرت همیشه خوشحال باشیُ لبات بخنده قلبقلببغلقلبقلببغل حتی الان که مینویسم با یادآوری لحن صداشوُ دستای رو به آسمونش بغض کردم... یه آرزوی خوب دیگه هم کرد گفت امیدوارم بختت سپید باشه، شوهرت روزُ شب دورت بگرده خیال باطلزبان به شوهری گردانُ چرخان نیازمندیمابله

الهی که خدا هیچ وقت توفیق خدمت به پدر مادر هامون و شاد کردن دلشون رو ازمون نگیره که نعمت ن، موهبت آسمونیَ ن...

 

هوای این حوالی: یک ماه در حوالیِ من می تابد...

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دچار

چه ماهـــ گرد و پرنــوری میتابــه تو حوالـــی ِ دلت:)) خوشحــال باش و کیــِف کن که داریــش گلــیَ م [قلب] +قرص ماهــی که تو باشــی و پلنگــی که منـــم...[ماچ]

دکترنیلی

ای جونم مامان بزرگ...من که از نعمتش محروم شدم[نگران]ایشالله مال تو حالا حالاها سایه ش بالاسرت:) گفتم که روحت ابریشمیه...بختتم باشه الهی:) +کفش مارک؟کو؟چی؟کجا؟باو پولمون کجا بوده؟[خنده]

دچار

و خــدای ِ من شاهــــد که پس از خواندن جوابِ کامنتتان این شکلــی([خجالت]+[نیشخند]) و مقادیر زیادی پروانه روی سرمان شدیــم:)) ^__^ خوبه که یکی به فکــرت باشــه ها^__^

neda

چه دعایی بهتر از این ...انشالله همه این اتفاقای خوب واست بیفته و همیشه دلشاد بانو باشی خانوم مین عزیزم[ماچ]انشالله خدا پدر و مادرهامون رو واسمون حفظ کنه الهی آمین

خورشید

سایه ی این نعمت رو سرت بمونه همیشه

ماه شید هستم تقریباً!

آخ آخ گلی چقدرررر این پستت چسبید :) چقدرررررر من فهمیدمش چقدررررر ح خوب توش بود بوس بهت بوس به مامان بزرگت بوس به دعاهاش ایشالا بیای یه روز اجابت دعاهای مادربزرگُ بنویسی :)

دکترنیلی

بخت ابریشمی یعنی ازون بختا...تووووپ:) +جون من دکتر بازی درنیار!خودت اول پاشوبرو دکتر به خاطر سردردات[عصبانی]