60. دلشادُ لگدپرانی :دی

میگم چند وقتی ه پست لگد پرانی نذاشته بودم! دیگه شرایط مهیا شده گفتم بنویسم براتون!زبان

این روزها همه در حال بازگشتن! ینی هر کی ناامید شده بود رفته بود داره برمیگرده زبان

گفتنی از آقای سین که بسیاره میذارمش برای یک پست دیگه! حدودا شاید یک سال پیش بود، یک آقایی بود که درخواست دوستی داشت! یک پسر 28-29 ساله ی موجهی که اصلا به خودشُ شخصیتشُ استایلشُ بخصوص شغلش نمیومد این حرفا عینک

بعد از یکی دوماه تلاش وقتی که دید من زیر بار نمیرم راهشو گرفتُ رفت! اینجوری هم نبود که مودبانه بره! یا غیب شه یهو! منو آب کشید گذاشت خشک شم بعد رفت زبان کلی چیز میز بهم گفت که تو خیلی مغروریُ فکر میکنی کی هستیُ ال هستیُ بل هستی! منم تا جایی که یادمه جوابی بهش ندادم. خلاصه خبری از ایشون نبود تا حدودا یک هفته پیش. که ناگهان پیام دادُ انگار نه انگــــــار اتفاقی افتاده بوده شروع کرد خوشُ بشُ حال پرسیُ .... ینی انقدر به روی خودش نیاورد که بعد از سه چهار تا پیامی که داد بهش گفتم که چقدر باحاله!!! خنثی که لااقل اگه اینقدر باحالی که روت میشه برگردیُ بگی دلم برات تنگ شده زبانزبان و میخوام ببینمت زبانزبان اقلا یه معذرت خواهی ساده برا رفتارت بکن! کلی که اینبار من شستمش! تازه یادش افتاد معذرت خواهی کنه! خنثی

مورد بعدی همون آقایی بود که تو دانشگاهمون بود، زمستون پارسال بود که خیلی اتفاقی برای اولین بار دیدمشُ ایشون قرار بود کمک کنه یه مشکلی که من داشتم حل بشه! نمیدونم جریانشو یادتون هست یا نه اما همینقدر بگم که اون موقع اون آقا گفتن که من چندین ماهه شما رو همش میبینم تو محوطه وُ به شما علاقه مند شدمُ ... بعد از چند هفته که با وجود حل شدن مشکلم تماس ایشون بیشتر شدُ به هر بهانه ای زنگ میزدُ پیام میداد من کلا دیگه جوابشو ندادم. یکی دو هفته رگبار وار! زنگ میزد بعد بیخیال شد اما تقریبا تو تمام این یک سال هر یکی دو هفته یک بار یه زنگ میزد که من حتی یک بارش رو هم جواب ندادمُ ایشون ناامید هم نشد! تا اینکه امروز زنگ زدُ بعد از ریجکت کردن من پیام داد که خواهش میکنم جواب بدید کار دارمُ ... جواب که دادم فهمیدم ایشون فوقش رو دانشگاه تهران قبول شده وُ این مدت اگه نبوده درگیر آماده شدن برای فوق بوده وُ نمیرسیده سراغی از من بگیره !! حالا که وضعیتش فیکس شده میخواد منو ببینه وُ صحبت کنه! ابله من هم جواب دادم فعلا برام مقدور نیست ایشونم گفتن باشه منتظر میمونم!!! خمیازه

خلاصه فکر کنم دارم آدم مهمی میشم! بخصوص که یکی از اساتیدم عکس یکی از کارهام رو تو کتابش چاپ کرده!!! ابله خلاصه قدر منو بدونید! زبان

تا پستی دیگر و شرح ماجراهای آقای سین بدرود... لبخند

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زویا

انشالله همیشه هم دلت و هم حالت جفتش خوب باشه عزیزم . نبینم غصه دار باشی. اونم حالا!

زویا

یعنی چی که پست میذاری واسه دل بیچاره ات ، بعد نظراتشو باز نمیذاری، هوم؟؟ :دی دل بیچاره ات مگه دل نداره که نظر بذارن براش؟ هوم؟؟ :دی

زویا

سلام دلشاد جونم. خوبی مادر؟ چه خبر؟ چرا جدیدا همش پست های نظر غیر فعال میذاری. البته یکی مونده به خودم بگه «تو چی میگی که اصن پست نمیذاری و کامنتاتم بعد از صد سال ج میدی» :دی [خجالت]

ترلان

چرا همه نظرات رو بستی:( چی شده دلی؟ تولد پری مبارک:) ببخشید بابت تاخیر. این وضع کار من اعصاب نذاشته برام. لعنت به شهر کوچیک:(((

سلام بر دلشاد بانو :) خوبی؟ انشاالله که بابابزرگ هر چه زودتر به سلامتی کامل برسند و همیشه تندرست و شاد باشند.

آقای دنتیست

نظراتو که بستی! ولی دلیل نمیشه من اینجا کامنت نذارم:دی دعا میکنم زودتر بهبودی حاصل بشه برای پدربزرگ گرامی...

زویا

دلی؟ چرا اینجوری شدی؟ هی هم پست بسته میذاری خب این پسته هم کم کم محو میشه بعد دیگه کجا نظر بذاریم [ناراحت] وب تو هم که صفحه بعد نمیره [ناراحت]

زویا

پست آقای سین رو هم ننوشتی ها

زویا

انشالله بابابزرگت هم زودتر خوب بشه عزیزم. این شبا براش دعا کن حتما خوب میشه :)

سلام بر دلشاد بانو :) خوبی؟ بابا بزرگ بهتر شدن؟