Daisypath Vacation tickers 45. دوستانِ جانِ من... - پرسه در حوالی یک.زن

امروز ظهر خیلی اتفاقی هوس کردم وبلاگ قبلی رو چک کنم. وقتی کامنت های جدید رو میخوندم حسابی ذوق کردم! کامنتی داشتم از یه دوست خیلی خیلی خیلی عزیز. یه دوست ندیده نسبتا قدیمی که از وقتی از ایران رفته بود خبری ازش نداشتم. اون زمان که این دوست حضور داشت تو روزهای من به غایت روزهای مزخرفُ غمگینی بود! درگیر یه مسئله ای بودم که واقعا آزاردهنده بود، این دوستِ جان همیشه ظهرها به من زنگ میزد و فقط کافی بود از صدای من بفهمه که خوب نیستم استرساسترس یه دوستِ جدی که حسابی ازش حساب میبردم زبان برام همیشه شخصیت جالبی داشت، آدمی که نه من رو دیده، نه تعهدی به من داره، نه مسئولیتی و نه حتی احساس خاصی حتی! ولی میدیدم که برای حالِ خوب من وقت میذاشت و واقعا به اندازه دنیا این مهربانیش ارزشمند بود. با اینکه مدت خیلی طولانی هست که ازش بیخبرم ولی خیلی به یادش بودم این مدت، و همیشه هم با خودم میگفتم همیشه ی همیشه اسمش بولد شده تو ذهنم هست و هر وقت یادش میفتم لبخند رو لبم میشینه، و ایکاش همه ما آدم ها برای هم این چنین میبودیم. بخصوص من که اصلا اینطور نیستم متاسفانه برای کسی بس ک همیشه درگیر مسائل و مشکلات خودم بودم نگران

خلاصه که میم عزیز، حسابی مخلصـــــــــــــــــــــــــــــــــیم داآآش چشمک

 

هوای این حوالی: یک ماه در حوالی من میتابد...

پرانتز باز:

من خوشبختم که دوستانی دارم جان تر از غزل که با چنین پیامی حالم رو خوب میکنن:

تا به حال شده یهو دلت پر در بیاره و پر بکشه به حال و هوای کسی که نه به اون صورت میشناسیش نه شاید به اون صورت باهاش خاطره داری نه حتی دیدیش! الان دلم اینجوری شده برات ....

خدایا شکرت لبخند

:پرانتز بسته

+ ۱۳٩۳/٧/٦٧:۱۳ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()