Daisypath Vacation tickers هعیییی.... - پرسه در حوالی یک.زن

سلام و درود...

همینک که براتون دارم مینویسم در حال چت با یکدونه هستم که الان نزدیک سه ماهه ندیدمش گریه یوخده چتیدیم بعد زنگیدیم صحبت کنیم آآی خندیدیم. هعیییی که دلم سوووخت! الان خونه ی عمه جون بزرگن، ایشونم 3 تا دختر دارن ماشالله، همه سن و سال خودمون. از 29 شروع میشیم تا 20. خلاصه حسااابی داره بهشون خوش میگذره، بعد منِ مغز فندقی الان به ذهنم رسیده که میتونستم حالا که با عمه اینا نرفتم لااقل این دو سه هفته آخر بهشون میپیوستم که خونه عمه اینان. ما اصولا فامیلمون دختر نداریم، همه پسر، منم همیشه حسرت یه جمع دخترونه رو داشتم. اگه میرفتم خیلی خوش میگذشت بهمون. آخرین باری که رفتم همینجور بود اونقدر بهمون خوش میگذشت که حد نداشت. شبا خواب نداشتیم، فقط حرفُ حرفُ خنده... گاهی عمه جون میومد دعوامون میکرد میگفت بخوابید دیگه! ما هم پررووو عمه رو مجبور میکردیم بمونه پیشمون دوباره خنده وُ شیطنتُ شلوغ بازی با حضور پررنگ عمه ی دوست داشتنیم. خلاصه الان بسی پنچرم! بخصوص که احتمال خیلی زیاد یکدونه اینها دیگه قصد زندگی اینجا رو ندارن. ینی تحمل این یک قلم رو ندارم. خیلی فامیلمون زیاد و بزرگِ که همینم داره هرروز کوچیک تر میشه ناراحت بخصوص منُ یکدونه که اصن وابستگیُ دلبستگیمون عجیب غریب ه بهم. افسوس خلاصه که الان بغض فراوانی در گلو جمع شده افسوس اصن من از مادربزرگ شاکیم! زمان ایشون همه 13 تا بچه داشتن! خانوم 3 تا بچه به دنیا آوردن! این آخه انصافه؟! چی میشد منم 6 تا عمه میداشتیم شیش تا عمو؟! همه هم دور هم... نگران

هعییی... لطفا راجع به این موضوعات چیزی نگید، دلداری هم ندید که این بغض ه منتظر یه اشاره اس برا ترکیدن! به جاش این ویدیو رو ببینید بخندید روحم شاد شه...

+ بهترین کار!

+ بهترین کار 2!

امروز همش نشستم ویدیوهای این آقاهه رو نگاه کردم!

 

هوای این حوالی: از درد نویسنده، قلم میشکند...

+ ۱۳٩۳/٦/۱٤٧:٠٦ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()