Daisypath Vacation tickers سر ارادت ما و آستان حضرت دوست... - پرسه در حوالی یک.زن

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم / لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

حافظ.

سلام و درود....

بخاطر بی پاسخ موندن کامنت های پست پایین عذر میخوام، متاسفانه روزهای خوبی نیست این روزا، دو سه روز پیش بود که خبر بدی شنیدم. چیزی که بیشتر از یه ماهه هرروز بخاطرش دعا کردم، ولی متاسفانه همون چیزی شد که نباید میشد... روز اولی که شنیدم جوری شوکه شدم که تمام روزم به زار زدن از نوع خیلی شدیدش گذشت! لحظه ای نمیتونستم حتی از ذهنم بیرونش کنم. یادمه اون اول که فهمیدم ممکنه چنین اتفاقی بیفته خیلی ناراحت شدمُ کلی نذر و دعا که چنین نشه... ولی یه کم بعدش به خدا گفتم اگه قراره این سختی منجر شه به اون اصلی ترین چیزی که ازت میخوام تحملش میکنم. همه چیز رو سپردم به حکمت خدا اما خب ته دلم همش این بود که اون اتفاق نیفته که گاهی حس میکنم واقعا خارج از ظرفیت و توان من ه. روزم دوم با یادآوری این مسائل تلاش کردم خودمو آروم کنم، تلاش کردم با اعتماد کامل این مسئله رو به خدا بسپارم، و همش با خودم میگفتم گر نگهدار من آن است که خود میدانم، شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد، بعد دوباره حالم بد میشد که اگه صلاحُ حکمتش نگه نداشتن باشه چی؟ ناراحت و باز با خودم میگفتم اگه قرار به نگه نداشتن باشه فرقی نمیکنه چجوری، کجا، کی، بغل سنگ، دور از سنگ، نگه نمیداره...! و خلاصه این سه روز مدام بین این حس ها معلق بودم. گاهی آروم و متوکل، گاهیم مثل دیروز غروب جمعه وُ خیابونای خلوت بغضمُ ترکوندنُ وسط خیابون هی راه رفتمُ هی اشک. هی راه رفتم هی اشک... حس میکنم روزهای خیلی سختی پیش روم ه من بعد، تا الان فکر میکردم خیلی سختِ تحمل یه سری مسائلُ من خیلی صبورم که تا الان دووم آوردم، الان میبینم در برابر روزهای پیش رو این روزها روزهای بهشتی بودن....

نمیدونم چجوری قراره اون حجم استرس رو هرروز تحمل کنم، اونم منی که استرس هرروز یه جای بدنمُ نشونه میگیره! کاش اونقدر اعتقادم قوی بود که با خیال راحت همه چیو میسپردم به خود خدا. تنها راهیم که به ذهنم میرسه همینه، توکل و دعا...

هیچ وقت تو خوابم نمیدیدم چنین روزهایی رو باید تجربه کنم، ناراضی هم نیستم، اگه برگردم عقب میدونم دوباره همین راهو میام، ولی غمگینم، دلم گرفته وُ حس میکنم این همه برام خیلی زیاده... هرچند شک ندارم که روز آرامش منم میرسه... یه روز که تمام این دغدغه ها وُ نگرانی ها جاشونو دادن به آرامش محض، فقط کاش زودتر.... این روزای جوونی که باید روزای نشاطُ فعالیتُ رشد باشن، دیگه برنمیگردن.....

همیشه به خودم گفتم، بازم میگم؛ صبر کن به حکم خدایت، شاید که تو منظور نظر مایی...

التماس دعا...

 

هوای این حوالی: از درد نویسنده، قلم میشکند....

+ ۱۳٩۳/٦/۱۱٠:۱٧ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()