Daisypath Vacation tickers ... - پرسه در حوالی یک.زن

مدت ها بود این وقت شب گریه نکرده بودم... بی دلیل دلم گرفتهُ بهونه گیر شدم... حس میکنم باید خودمو بتکونم خیلی از باورهامو بریزم دور... مثلا اشتباهِ محضِ که فکر میکنم آدما همه خوبن، مگه اینکه خلافش ثابت شه.... آدما همه شون بدن، به خیلی هاشون حتی آزاری نرسوندی میان آزارت میدن، میرنجوننت، دلتُ میشکنن حتی خوب که خیالشون راحت شد که ماموریت انجام شده غیب میشن. بین اینجور آدما آدمای اهل خدا هم پیدا میشن! مسجد میرن! نماز میخونن! روزه میگیرن! اینجور آدما یه امتیازی که دارن اینه که خیلی راحت دروغ میگن و تو ساده لوحانه وُ احمقانه باور میکنی حرفشونو. آخه آدم خوبِ با خدا که دروغ نمیگه!!!!!!!!!

میبینید؟ باید بریزم دور این باور های زپرتیُ.... سختِ .. ناامید شدن از آدما سختِ.... ولی مرگ یه بار، شیونم یه بار. یه بار ناامید میشیُ هر چه ریسمون سیاه سفیده از دورت جمع میکنی... والا!!

باید بریزم دور خیلی از اخلاقامُ حتی. کی گفته هرکسی ارزش داره تو براش نگران شی، دعا بخونی؟ کی گفته هر کسی ارزش احترام داره؟

میخوام برا اولین بار تو زندگیم، یاد بگیرم یه کسایی رو نبخشم، برم پیش خدا شکایت، بگم آقای خدا! تو قضاوت کن، خودتم حکم بده، نمیخواد حکمتو به منم بگی حتا! فقط مرد باش، هوای دلی که ازم شکستُ داشته باشُ ...

 

+ نه چیزی بگید لطفا راجع به این پست، نه چیزی بپرسید، نه قضاوت کنیدُ تفسیر.

+ ۱۳٩۳/٥/۱٦۱۱:٢۸ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()