Daisypath Vacation tickers آخرین سکانس (1)، امید... - پرسه در حوالی یک.زن

آخرین سکانس... منُ بابابزرگ....

 

بعد دو سه روز دوری ازش، کنارش نشستمُ عکس انداختیم. بوسیدمشُ عکس انداختیم، صورتش کبود کبود شده بود.عکسارو که دیدم، چشمای بی فروغشُ که دیدم دراز کشیدم اونورتر! اشکم ریخت... ریخت... ریخت... گفتم خدایا! بابابزرگمُ خوب کن! ببین چقدر ضعیف شده بابابزرگ سالمم. به خودم نهیب زدم پاشو جای گریه دعا کن! مفاتیحمُ آوردم، نشستم بالا سرش، چشماشُ بسته بود، دستمُ گذاشتم رو پیشونیشُ دعا خوندم. چشماشُ باز کرد، با صدای ضعیفش گفت دستت درد نکنه دخترم. برام دعا بخون این درد از تنم بره...

آخــــــــــ خدا! دعامُ اجابت کردی؟ دردُ از تنش گرفتی؟ اینجوری؟؟؟

این آخرین جمله ای بود که ازش شنیدم. خدایا بی انصافی که این آخرین جمله ما شدُ داغ به دلم گذاشتی...

فرداش که رفتم خوابگاه، خواب بود عزیزم، بیدارش نکردم برا خدافظی، خدایا خیلی بی انصافی که فقط چند ساعت صبر نکردی تا برسم، تا باهاش خدافظی کنم، خدایا حتی نذاشتی باهاش خدافظی کنم، ببوسمش برا آخرین بار. بغلش کنم برا آخرین بار... خدایا بردیش، باشه... چرا اینجوری؟ که من بمونمُ یه حسرت برای تمام عمرم.

خدایا داغ به دلم گذاشتی...

+ ۱۳٩۳/٩/٥۱٠:٠٩ ‎ق.ظ خانومِ مین :) نظرات ()