Daisypath Vacation tickers بچه ها؟ :((( دعا.... - پرسه در حوالی یک.زن

تمام فامیل، دوست ها و آشنایان میدونن که جانِ دلشادِ وُ جانِ پدربزرگُ مادربزرگش؛ همه میدونن بابابزرگ من خیلی وقت ها میره گل میخره برای دلشادش برا وقتی که از خوابگاه میاد. همه میدونن وقتی میرسم خونه وُ درُ باز میکنه صد بار میبوسه دلشادش، تا دلشاد کفشاشُ در میاره گلشُ میاره، دوباره میبوستشُ میگه «همیشه مثل گل تازه باشی دخترم». همه میدونن بابابزرگ هیچ وقت نمیذاره دلشاد خم شه کفشاشُ بذاره جاکفشی، به زور هلش میده تو خونه وُ خودش کفشاشُ تمیز میکنه وُ میذاره تو جا کفشی. همه میدونن هر میوه ای که تازه میرسه بابابزرگ برا دلشادش میخره وُ میگه «گفتم یه وقت هوس نکرده باشی.» همه میدونن بابابزرگ خیلی وقت ها به مادربزرگ توپیده «زردآلوها مال دلشاده! تو نخور تمومش نکن!» همه میدونن دلشاد بیرون که میخواد بره، بابابزرگ میاد میگه «پول داری دخترم» وقتی بهش میگم دارم، میگه «پول خورد چی؟! پول خورد دیگه نداری، لازمت میشه» بعد کلی پول خورد میده بهمُ در جواب خداحافظیم همیشه میگه:«موفق باشی دخترم». همه میدونن وقتی دلشاد گریه میکنه، اگه بابابزرگ ببینتش، میره بغلش میکنه، اشکاش پاک میکنه وُ بهش میگه « میخوای جیگرم آتیش بگیره؟» همه میدونن وقتی بابابزرگ کاری میکنه وُ دلشاد احمق عصبانی میشه، بابابزرگ میره پیشش میگه «من منظورم اون نبود، عصبانی نباش» همه میدونن بابابزرگ به نوه هاش، بیشتر از همه دلشادش، عشق ورزیده، همیشه عشق ورزیده... از وقتی یادمون ه. از وقتی خودمونُ شناختیم بابابزرگُ مادربزرگ تو محبت کردن چیزی برامون کم نذاشتن. بخصوص برای من. حالا طوری شده شرایط که تو یه همچون دیشبی وقتی که با بابابزرگ تنهام، وقتی نشستم بالا سرش که یه وقت کاری نداشته باشه، وقتی بالا سرش اشک ریزون آیه الکرسی خوندم باید حالش بد بشه. جوری بد بشه که از ترس تنم مثل بید بلرزه وُ اشکام مثل سیل جاری بشن. اونقدر حالش بد شه که تندُ تند اسپریشُ خالی کنم تو دهنشُ باز نتونه نفس بکشه، اونقدر حالش بد شه که هرچی فحش بلدم نثار بقیه کنم که همه رفته بودن جایی، به درک که لازم بودُ باید میرفتن. اونقدر خسته شمُ حالم بد شه که بفرستنم بخوابمُ بگن ببین بابابزرگ خوب شده. نفسش منظم ه، حالش خوبه، برو بخواب... برم بخوابم با خیال راحت تا خود صبح. صبح با صدای عصبانی مامان بیدار شم، ببینم عمه اومده، ببینم همه دارن میدون که حاضر شنُ بابابزرگُ ببرن بیمارستان. برم تو اتاق، بابابزرگ رنگ پریدمو ببینم، بابابزرگم دستشُ دراز کنه طرفم، برم دستشُ بگیرمُ هیچی نگه فقط نگام کنه. آخـــــــــ از نگاهش که خسته بودُ بی رمق، بشینم پیشش دستشُ ول نکنم زبونم بند بیاد هیچی نتونم بگم... بابابزرگمُ ببرن، دو ساعت بگذره، مامان زنگ بزنه، صداش بلرزه،بگه گفتن هر لحظه ممکنه قلبش بایسته .... بگه مادربزرگ نفهمه دلشاد. به رو خودت نیاری دلشاد... گریه نکنی دلشاد... ولی مگه میشه؟ حالا میترسم برم پیش مادربزرگ که تنها وُ نگران نشسته پایین... برم از چشمام بفهمه... برم از دست های یخم بفهمه... خدایا.... من آدم این شرایط نیستم... نکن این کارو....

+ ۱۳٩۳/۸/۸۱٢:٠۱ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()