Daisypath Vacation tickers پرسه در حوالی یک.زن

سلامُ درود....

 

1. اونقدری که نیستم، حالم بد نیست! بیشتر حس نوشتن ندارم! حسم به اینجا اینجوری شده: بری تو یه خونه خالی! هی حرف بزنی هی حرف بزنی! بعد اشیا وُ درُ دیواراش برات سر تکون بدنُ اوهوم اوهوم کنن! نمیدونم دقیقا این احساس چیه! ولی خب هست!

 

2. شنبه هفته پیش مامان سوخت! یه کتری پیرکس داشتیم، آب جوش توش بود، مامان اومده برش داره که یهو بوم! میترکه! آب جوشش هم میریزه رو دستُ سرُ سینه مامان. خیلی اذیت شد/میشه ... اعصابم خورده از این همه اتفاقات منفی.

 

3. پنج شنبه پیش برای اولین بار تنهایی رفتم بهشت زهرا. وقتی برا بابابزرگ گل خریدم حس کردم قلبم مچاله شد. با وجود اینکه میدونستم گل چقدر دوست داره و میدیدم همیشه بهم گل هدیه میداد هیچ وقت من برا بابابزرگ گل نخریدم!!! چون اصولا گل هدیه دادن دوست ندارم! چون پژمرده میشنُ حس میکنم جونشونو ازشون میگیریم!! اما یک بار که میتونستم این کارو بکنم؟!

 

4. جانان آجین داره میاد ایران. شاید هفته بعد... انشاء الله

 

5. خوشبختی یعنی مادربزرگت صحیحُ سلامت از کربلا بیادُ تو ساق پاهاشُ با آب گرم ماساژ بدی...یک هفته تمام از نگرانی براش مردم... :(

 

6. خوب باشید رفقا...

+ ۱۳٩۳/٩/٢٥٧:٢٦ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

احتمالا امشب مادربزرگ رو میبرم کربلا....

چقدر نیاز داشتم تو این حال، تو این اوضاع... چقدر اون خوابی که دیدم غصم میداد...

خدایا شکرت

حلالم کنید

 

نرفتم!!!!!!! :(((((((

داوطلبانه! از بچه هایی که کربلا بودن یه سری سوال پرسیدم، و فهمیدم شاید شور باشه ولی اون آرامش معنوی ای که من دنبالشم نخواهد بود....

ترجیح دادم تو اون شلوغیُ اوضاع نرم...

:(((((((

 

+ ۱۳٩۳/٩/۱۸۱٢:٠٠ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

کریم اگر قدرت پیدا کند بر انتقام، عفو میکند....

 

+ ۱۳٩۳/٩/۱٥٩:٢٥ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

پدرم می‌گفت:

پدربزرگ، «دوستت دارم» را

یک بار هم به زبان نیاورد

مادر بزرگت امّا

یک قرن با او عاشقی کرد.


شاید این صحنه، که خوشبختانه یا متاسفانه من شاهدش نبودم، از غم انگیزترین و در عین حال زیباترین صحنه هایی باشه که دنیا به خودش دیده:

مادربزرگ میگه رفتم که قرصاشُ بهش بدم، نشستم کنارش، سرشُ گذاشتم رو پام، کلی باهاش حرف زدم...

از مادربزرگ پرسیدم چیا گفتین؟! برام واژه به واژه تعریف کرد... دستاشُ قفل کرده بود بهم، زل زده بود به روبروش، بهم گفت که بهش گفته دوستش داره... بهش گفته خوشحال ه که این همه سال کنار هم زندگی کردیمُ نه تنها بچه هامون، که نوه هامونم همه بزرگ شدن...

بهش خیلی چیزا گفته بود، ولی اون چیزی که بولد شدُ چسبید به دلُ ذهنم، واژه های قشنگش بود، عزیزمُ عزیز دلمُ امثال اینها ...

و حتی قشنگ تر از اون، نوازش صورتشُ موهای سفیدُ نرمُ قشنگ بابابزرگم بوده، و از همه اینا قشنگ تر بوسیدنش بوده، نه یکی نه دوتا... مادربزرگ نگاه کرد به چشمام، یه لبخندِ پر شرمُ قشنگ زدُ گفت زیاد بوسیدمش! 

بعد این ها سرشُ گذاشته رو بالش، بلند شده تا برا بابابزرگ آب بیاره تا صورتشُ بشوره... وقتی برگشته دیده حالش خیلی خراب شده... فهمیده که ...... مامانُ صدا زده، باز سرشُ گرفته تو بغلش...

بابابزرگم تو بغل مادربزرگم، در حالیکه دلش پر از عشق شده بوده، از پیشمون رفت....

اگه هیچ کدوممون خونه نبودیم، مادربزرگ پیشش بوده با کلی حرف قشنگ. خدا رو شکر...

 

+ سر مزار بابابزرگ هم که بودیم مادربزرگ کلی عاشقانه حرف میزد با بابابزرگ، بلند بلندُ غمگین... وقتی گفت دوستت دارم مردِ من، همیشه هم دوست خواهم داشت، همه حس کردن میخوان از غصه بمیرن که این زن دوست داشتنی تنها شد... من که حس کردم بند دلم پاره شد...

+ 19 روز از رفتن بابابزرگ میگذره، من هنوز منگُ گیجم... من هنوز باورم نمیشه دیگه نمیبینمش. من هرروز به روحش قول میدم که گریه نکنم دیگه، من هرشب قولمُ میشکنم وقتی قبل خواب عکسشُ میبینمُ میبوسمش...

+ ۱۳٩۳/٩/۱۱٧:۱٠ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

آخرین سکانس... منُ بابابزرگ....

 

بعد دو سه روز دوری ازش، کنارش نشستمُ عکس انداختیم. بوسیدمشُ عکس انداختیم، صورتش کبود کبود شده بود.عکسارو که دیدم، چشمای بی فروغشُ که دیدم دراز کشیدم اونورتر! اشکم ریخت... ریخت... ریخت... گفتم خدایا! بابابزرگمُ خوب کن! ببین چقدر ضعیف شده بابابزرگ سالمم. به خودم نهیب زدم پاشو جای گریه دعا کن! مفاتیحمُ آوردم، نشستم بالا سرش، چشماشُ بسته بود، دستمُ گذاشتم رو پیشونیشُ دعا خوندم. چشماشُ باز کرد، با صدای ضعیفش گفت دستت درد نکنه دخترم. برام دعا بخون این درد از تنم بره...

آخــــــــــ خدا! دعامُ اجابت کردی؟ دردُ از تنش گرفتی؟ اینجوری؟؟؟

این آخرین جمله ای بود که ازش شنیدم. خدایا بی انصافی که این آخرین جمله ما شدُ داغ به دلم گذاشتی...

فرداش که رفتم خوابگاه، خواب بود عزیزم، بیدارش نکردم برا خدافظی، خدایا خیلی بی انصافی که فقط چند ساعت صبر نکردی تا برسم، تا باهاش خدافظی کنم، خدایا حتی نذاشتی باهاش خدافظی کنم، ببوسمش برا آخرین بار. بغلش کنم برا آخرین بار... خدایا بردیش، باشه... چرا اینجوری؟ که من بمونمُ یه حسرت برای تمام عمرم.

خدایا داغ به دلم گذاشتی...

+ ۱۳٩۳/٩/٥۱٠:٠٩ ‎ق.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

تو روزهای هفت سال پیشم بود. اون موقع که به قول فلانی "خیلی فنچ" بودم! پسر خوبی بود، چند سالی از من بزرگ تر بود، کلی فعال بودیم با هم! هرجا پا میذاشتیم تو اون موسسه اونجا رو میترکوندیم! هیچ وقت اسممو صدا نمیزد، بهم میگفت آبجی. عاشق بود. میگفت بعد از "ز" تو تنها دختری هستی که blah blah blah.... عاشق بودُ خانواده ها به شدت مخالف. روزی نبود که زنگ نزنه بهم، حتی از اصفهان برای دیدن آباجیش اومد تهران! روزی نبود که از "ز" نگه برام، روزی نبود که درد دل نکنه، چاره جویی نکنه... یادمه خیلی هواشُ داشتم... یادمه روزی نبود که براش دعا نکنم... یادمه روزی که خبر داد بالاخره همه چی جفتُ جور شد انگار تمام دنیا مال من شد. یادمه روز عقدشون من خوشحال ترین دختر رو زمین بودم. و خوب یادمه... خوب یادمه وقتی رو که بعد عقدش بهش گفتم نه زنگ بزن دیگه نه پیام بده فقط میتونی ایمیل بدی اونم گاهی! خوب یادمه یکی دوبار بهش ایمیل دادم جواب نداد! خوب یادمه وقتی پرسیدم نگرانم چرا جواب نمیدی و آیا همه چیز اوکی ه بهم گفت: « خانوم فلانی! بهتره به جای آزار و اذیت من و خانواده م به زندگیت برسی. » یادم ه چطور وا رفتم! یادمه چطور ماه ها ذهنم درگیر بود که کدوم مزاحمت؟ کدوم آزار و اذیت؟ دو تا ایمیل اونم با فاصله زمانی طولانی؟ یادمه فراموش کردنش نه، فراموش کردن این حرفش چقدر سخت بود... چقدر... و فراموش هم نشد. موند گوشه قلبم. واو به واو اون جمله تمام این سال ها تو قلبم محفوظ بود! گاهی یادش میفتادم... نبخشیدمش. شاید تنها کسی تو زندگیم بود که ادعا میکردم نمیبخشمش! یک ساعت پیش یه پیام برام اومد! نشناختمش! گفتم نشناختم! معرفی کرد خودشُ... میم بود. باورم نمیشد. بعد این همه سال... پیام داده تا ببخشمش! میگه روزی نیست که به رفتارش فکر نکنه! به من فکر نکنه! هنوز آبجی صدام میزنه ... یک جمله در میون ازم عذرخواهی میکنه... بهم میگه یک سالُ نیم ه عمه شدی... دلم یجور خوبی میشه...

ایستادم کنار پنجره، زل زدم به قطره های بارون، بوی خوشمزه هوا رو میکشم تو ریه هام، با انگشت های سردم بیهوده تلاش میکنم بازوی سردمُ گرم کنم! غمگین ترین لبخندم رو لب هام ه وُ فکر میکنم ادعا میکردی هیچ وقت نمیبخشیشُ حالا بی صبرانه منتظری تا نیایشش رو ببینی...

 

راستش اصلا ناراحت نیستم از اینکه جوابشُ دادم و اصلا ناراحت نیستم که فقط تو پیام اولم اشاره ای کردم به حرفش! راستش اصلا حتی حس نمیکنم حماقت کردم! من همینم! من آدمی هستم که دوست داره مهربون باشه، کینه هیچ کس تو دلش نباشه، ممکنه رابطه م رو با خیلی ها قطع کنم! ممکنه از خیلی ها ناراحت بشم، اما دوست ندارم کینه ای باشم... من میتونم ببخشم... بخشیدن به معنای اعتماد دوباره یا تکرار اشتباه نیست، بخشیدن یعنی بتونی به کسی که ازت عذرمیخواد لبخند بزنی...

+ ۱۳٩۳/٩/٤۱۱:٥۸ ‎ق.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

اومدم خونه، کلیدمُ پیدا نکردم، ناخودآگاه گفتم ول کن کلیدُ زنگ بزن بابابزرگ حتما خونه است... کی باورم میشه که دیگه رفته بابابزرگ؟؟؟

مامان که درُ باز کرد، وقتی صندلی بابابزرگ رو ندیدم گوشه حیاط، وقتی دو تا دست مردونه دو طرف صورتم گذاشته نشد، وقتی چهار پنج بار بوسیده نشدم، فهمیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشُ میکردم دلم به دلش گره خورده بود...

کفشامُ که در آوردم، صداش که پیچید تو گوشم، همونجا نشستم رو زمین، یه بغض خیلی گنده چسبید بیخ گلوم، به مادربزرگ فکر کردمُ بغضمُ قورت دادم، مادربزرگُ به عادت همیشه سه بار بوسیدمُ چشمم خورد به عکس بابابزرگُ بغضمُ قورت دادم...

از خونمون بدم میاد. از جای خالی بابابزرگم بیزارم... ناراحت

 

+ بعضی از دوستان بهم اعتراض کردن که جمع کن خودتو! بس ه دیگه! اگه مدام ناله کردنمُ از بابابزرگ گفتنم آزارتون میده، شما که مخیرید، میتونید نخونید...

+ ۱۳٩۳/٩/۳٤:٥۸ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

مراسم هفتم بابابزرگ هم گذشت... اونم با حدود هزار نفر مهمان... دیروز مدام به آسمون نگاه میکردمُ به بابابزرگ میگفتم میدونم همیشه دوست داشتی دورت شلوغ باشه وُ الانم خوشحالی... ناراحت

 

+ برای سعیده عزیزم :

1. من واقعا نمیدونم چرا و چطور پاسخی که دادم به کامنتت ثبت نشده. اتفاقا تا دیدم نوشتی طلا کلی خوشحال شدم از دوباره دیدنت. واقعا نمیدونم چرا پاسخم ثبت نشده. ببخش دوستم.

2. من شماره تو ندارم دیگه سعیده :( نمیدونم چرا خیلی از شماره هام دیگه نیستن! ینی بی هیچ اتفاق خاصی میبینم بعضی از کانتکت هام نیستن!! مثلا شماره داداشم حذف شده بود و نبود تو لیست. مثلا شماره تو. مثلا خیلی های دیگه. :((

3. تو جانِ دلی رفیق مهربونم. چرا دوست نداشته باشم در ارتباط باشم باهات آخه؟ :(

 

++ برای ملیح جانم:

پیامتو تو وایبر گرفتم و همون لحظه هم جواب دادم و برات توضیح دادم که سرم خیلی شلوغ ه و ... اما بهت نرسیده بودُ منم دیگه چک نکردم که رسیده یا نه! دیشب دیدم که بعدش هم فرصت نشد بهت پیام بدم و بگم. من شرمنده مهربونیت...

 

+++

این چند روز اخیر خیلی خیلی خیلی کار داشتیم. ببخشید اگر پیام هاتون بی جواب موند، اگر ازتون بی خبرم و حالی نمیپرسم... شرمنده ی روی ماهتون...

 

+ ۱۳٩۳/٩/۱٧:۳۱ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()