Daisypath Vacation tickers پرسه در حوالی یک.زن

و بالاخره... بعد از یک سال و هشت ماه، من و جانانِ آجین بغلبغل

قبل رفتن به فرودگاه میگفتم عمرا گریه م در بیاد! تا قبل از اعلام به زمین نشستن هواپیماش هم همینطور فکر میکردم، ولی وقتی زمین نشست، وقتی گذرنامه هاشون چک میشد، ضربان قلبم رسید به سی هزار میلیون تا در ثانیه! بعد احساس کردم بغضم گرفته! باز فکر میکردم در حد بغض باقی میمونه! اما همین که رو پله ها دیدمش که داره میاد، همین که هیجان زده و بــــــلند (خجالت) گفتم داداشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَم!!! بغل همین که دستشُ تکون داد برام شـــــــــــــــــــــــــُر شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــُر اشکا شروع کردن...

وقتی اومدُ بغلش کردمُ بوسیدمش فهمیدم نـــــــــه! خیلی بیشتر از این حرفا این موجود برام عزیزه!

+ معمولا موقع روبوسی هوارو بوس میکنم! علاقه ای به بوس ندارم! امروز جانانُ یه جوری بوسیدم که کل صورتش رژی شده بود :|

++ موقعی که داشت میرفت هم همینجا عکس انداختیم! یادتونه؟! بابا بهم گفت ندید بدید حالا چرا اینجا هی عکس میندازی؟ :دی

+++ سوغاتی هامُ خودش نخریده! به یکی از دوستانِ دخترش گفته بخره! چون فکر کرده خودش سلیقه نداره و من خوشم نمیاد. فقط میتونم بگم آیا یه دختر میتونه انقدر بد سلیقه باشه؟! :||| یه صد دلاری از کیف پولش برداشتمُ بهش گفتم سوغاتیامُ نخواستم! برو بده به خودش! همین یه کف دست کاغذ رو ازت قبول میکنم :)))

++++ قربونش برم الهیـــــــــــــــــــــی ^.^

+ ۱۳٩۳/۱٠/۱۸٢:٠٥ ‎ق.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

جانان آجین چهارشنبه داره میاد! قلببغلبغل

تا اینجاش خیلی خوبه! بله! میدونم! به مامان گفتم چهارشنبه شب مهمونی داشته باشیمُ خاله ها و عمه و بابابزرگ اینا وُ دایی هامُ دعوت کنیم. به دو علت هوشمندانه!

1. خب جانان میادُ دور همی شب اول خوش میگذره.

2. اینا که قراره همه بیان، خب چرا تو این روزای امتحان من، هرروز خودمونُ درگیر مهمونی کنیم! یهو همه یه جا بیان که تموم شه بره از خود راضیزبان

( از بعد رفتن بابابزرگ واقعا تحمل هیچ جمع بالای 5 نفر خودمونُ ندارم :| )

خاله دوست داشتنیم گفت من پنج شنبه امتحان دارم، لطفا پنج شنبه شب بذارید مهمونیُ ما هم گفتیم باشه!

مامان زنگ زده مهمونا رو دعوت کنه! داشته باشید جواب هارو:

مادربزرگ: پنج شنبه رو میام ولی چهارشنبه هم میام! من نمیتونم تا پنج شنبه تحمل کنم!!!!!!!!!!! رسیدید خونه خبر بدید ما اومدیم! پنج شنبه هم میایم چشم! خنثیخنثی

عمه: من چهارشنبه میـــــــــــام! همون اول که میاد خوش میگذره! پنج شنبه چیه! من میخوام همون شب اول ببینمش!!!!!!!! خنثیخنثیخنثی چهارشنبه میام حالا تا پنج شنبه هم هستیم دیگه! خنثی

بعد که مامان براش توضیح داده که دلشاد میگه من امتحان دارمُ میخوام همه یه شب بیان و... باز هم عمه گفته: من که چهارشنبه میام! دیگه هر جور خودتون میدونید خنثی

منم بعد از کلی حرص خوردن به مامان گفتم مهمونیُ همون چهارشنبه میگیریمُ از خاله خواهش میکنیم بیاد چهارشنبه یه جوری! هرچند اینا که من دیدم تا جمعه هم هستن خونمون خنثی

حالام نیاید بگید چه دختری هستیُ قدر فامیل مهربونتُ بدونُ .... میدونید دیگه یه چیزاییُ! نگم دیگه!  خنثی

+ ۱۳٩۳/۱٠/۱٤٧:٥۸ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

پری هم اومدُ رفتُ آنچه باقی موند یک خاطره ی دیگه بود... :)

شرح در عکس!!

- چهارشنبه 9 صبح، آلمای خلوتُ ساکت؛ یه صبحانه ی عالییییی برای شروع یک روز عالیییی، چای تازه دم خوشمزه، کیک تازه ی خوشمززززه و املت خیلی خیلی خوشمزه! |کلیک|

- وقتی به پری میگم تو عکس بنداز خوشگل تر میندازی! و خودم دست برد میزنم به املتش! شیطان |کلیک|

- ساعت دهُ نیم، چند متر مکعب عشق، توصیه میکنم ببینید، تو سینما هم ببینید. عکس هم ندارم! :دی

- سوغاتی هایی که پری برام آورده بود! از شهرهای مختلف! هر کدوم هم یه داستان دارن! که چرا اینارو خریده! ولی حوصله ندارم بگم :دییی خیلی چسبید سوغاتی هاش! خیلی خیلی خیلی!  |کلیک|

- تا ساعت 4 الکی چرخیدن و بسته بودن همه جا و اعصاب خوردی که چیزی که برای رویا میخواستی پیدا نشد خنثی عکس ندازم از الکی چرخیدن :دی

- ساعت چهار، دادن کادوهای رویا، کلی خندیدن، و مهربونی رویا و دادن این خوراکی جات های خوشمزه.. بغل|کلیک|

- ساعت 5 تقریبا و ناهار!! خوردن! یه سس بسیاااااااااااااااااااااااااااااار خوشمزه خودشون درست کرده بودن که عالییی بود! نمیدونم چرا هرکار میکردم عکسش بی کیفیت میشد! |کلیک|

- قرار شد شب برم خوابگاه! رفتیم فروشگاه رفاه محبوبمُ مگه من میشه برم اون تو، ازینا نخرم؟! |کلیک|

- صبحانه روز دومم هم املت میخواستیم بخوریم که مصادف! شد با یه تلفن مهم و املت سرد که چه عرض کنم، یخ شد و من اوقاتم تلخ شد کمی و نخوردیم! عکسم نگرفتم طبیعتا! :دی

- رفتیم تا پای کوه تا آلوچه بخریم برای زویای جان دل ولی بسته بود! میخواستم همونجا خودمو بندازم زیر تریلی! اگه رفتید اینجا حتما حتما بستنی انار، باقالی و آلوچه بخرید ازش. حتما حتما حتما.... خوشمزه س خوشمزه. |کلیک|

- ناهار روز دوم، خوشمزه! فضای خوب! خواننده ش هلاکم کرده بوووود! کلا فیوریت های منو فقط اجرا میکرد! خیلی چسبید! قلب ( تا قاشق اول رو نخورم یادم نمیمونه عکس بندازم گویا :دی ) |کلیک|

- کیف پول خریدم برای پول خوردهام! عاشق این نشم عاشق چی بشم؟! از خود راضی |کلیک|

- نمد هم خریدم، رنگولی بازیییی بغل |کلیک|

بقیه عکس ها و کارا هم از حوصله م خارج ه! :دی از حوصله شما نیز قطعا :دی

+ ۱۳٩۳/۱٠/۱٢٧:٤٧ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

بعد مدت ها امروز ذوق دارم، خیلی هم ذوق دارم... ذوق اومدن پری :)

فردا قراره خوش بگذره بهم... قراره کله صبح بریم چند متر مکعب عشق ببینیم! البت قبلش صبحانه بخوریم! بعد هم خونه ی رویا و تولد بازی. بعد هم پاساژ محبوب من، که نزدیک خونه ی رویاست و خرید شاید، بعد هم پاتوقَ بستنی شکلاتی - شاتوتی شاید، بعد هم ناهار (ما همیشه دم غروب ناهار میخوریم!) بعد هم برگشتن، خسته و کوفته ولی خوشحال...

از صبح لبخند دارم! لبخندمُ با وجود اینکه یه غربت ناجوری داره دوست دارم...

 

+ امروز با زویا جانِ دلم حرف زدم قد سی ثانیه :دی انقدر صداشُ دوست داشتم که حد نداشت. بعد مدت های خیلی خیلی خیلی طولانی الان حس میکنم منم دوست دختر دارم :)))) دوست دخترمم دوست میدارم :)))))

++ آقای عشقِ زویا جان، اصلا نمیدونم آدرس اینجا رو بهت دادم یا نه! اما سپاس، برای دلهره ی شیرین امروز، برای کمکت، سپاس... لبخند

+++ دلم واسه پست عکس دار انرژیک تنگ شده، کاش بشه فردا هی عکس بندازم و بیام باهاتون لبخند قسمت کنم قلب

 

هوای این حوالی: یک ماه در حوالی من می تابد.

+ ۱۳٩۳/۱٠/٩۸:۳٦ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

خمیازه کشان! وبلاگ آقای دنتیست رو میخوندم که بند آخر پستِ آخرشون منو شدید به فکر فرو برد... اینکه چقدر به خودم میگم از تو دیگه گذشته!

خیلی جاها گفتم! مثلا آخرین بار جشنی که دعوت شدیمُ یکدونه هم همرام بود! کل سالن رو هوا بود ولی من خیلی متشخص نشسته بودم که اووو زشته! از من دیگه گذشته این کارااااا!!

خیلی جاها هم نگفتم! مثلا امروز وقتی بعد کلاس با رویا رفتیم بوفه ی دانشگاه، وقتی 5-6 تا از آقایون کلاس اونجا بودنُ نشستیم تو محوطه ی بیرون، دور هم چای خوردیمُ بعد مدت هاااااااا انقدر خندیدیم که دلُ روده برامون نموند! هیچ هم برامون مهم نبود نگاه های بقیه!

ولی حس میکنم مواردی که گفتم اخیرا خیلی بیشتر بوده و بیشتر شده.... و این غم انگیزه... خیلی هم غم انگیزه!

+ سر دو تا موضوع این روزا به معنای واقعی آشوبم! دعا کنید تموم شن برن پی کارشون!

++ از اینکه کماکان اینجا رو میخونید سپاس :)

+ ۱۳٩۳/۱٠/٦۸:۳۳ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

چهل روز گذشت .....

روحت شاد بابابزرگم.... :(

+ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩:٤٠ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

سلامُ درود....

 

1. اونقدری که نیستم، حالم بد نیست! بیشتر حس نوشتن ندارم! حسم به اینجا اینجوری شده: بری تو یه خونه خالی! هی حرف بزنی هی حرف بزنی! بعد اشیا وُ درُ دیواراش برات سر تکون بدنُ اوهوم اوهوم کنن! نمیدونم دقیقا این احساس چیه! ولی خب هست!

 

2. شنبه هفته پیش مامان سوخت! یه کتری پیرکس داشتیم، آب جوش توش بود، مامان اومده برش داره که یهو بوم! میترکه! آب جوشش هم میریزه رو دستُ سرُ سینه مامان. خیلی اذیت شد/میشه ... اعصابم خورده از این همه اتفاقات منفی.

 

3. پنج شنبه پیش برای اولین بار تنهایی رفتم بهشت زهرا. وقتی برا بابابزرگ گل خریدم حس کردم قلبم مچاله شد. با وجود اینکه میدونستم گل چقدر دوست داره و میدیدم همیشه بهم گل هدیه میداد هیچ وقت من برا بابابزرگ گل نخریدم!!! چون اصولا گل هدیه دادن دوست ندارم! چون پژمرده میشنُ حس میکنم جونشونو ازشون میگیریم!! اما یک بار که میتونستم این کارو بکنم؟!

 

4. جانان آجین داره میاد ایران. شاید هفته بعد... انشاء الله

 

5. خوشبختی یعنی مادربزرگت صحیحُ سلامت از کربلا بیادُ تو ساق پاهاشُ با آب گرم ماساژ بدی...یک هفته تمام از نگرانی براش مردم... :(

 

6. خوب باشید رفقا...

+ ۱۳٩۳/٩/٢٥٧:٢٦ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()

احتمالا امشب مادربزرگ رو میبرم کربلا....

چقدر نیاز داشتم تو این حال، تو این اوضاع... چقدر اون خوابی که دیدم غصم میداد...

خدایا شکرت

حلالم کنید

 

نرفتم!!!!!!! :(((((((

داوطلبانه! از بچه هایی که کربلا بودن یه سری سوال پرسیدم، و فهمیدم شاید شور باشه ولی اون آرامش معنوی ای که من دنبالشم نخواهد بود....

ترجیح دادم تو اون شلوغیُ اوضاع نرم...

:(((((((

 

+ ۱۳٩۳/٩/۱۸۱٢:٠٠ ‎ب.ظ خانومِ مین :) نظرات ()